پارت نوزده :

و ندید که هومن با همین جمله‌‌ی کوتاه به ظاهر عاشقانه تا عرش بالا رفت. با افکار شیرینی که برای خودش میساخت و چهره ای که حالاهیچ اثری از دلخوری دقایقی پیش نداشت تا کلانتری بیست و دو بی وقفه راند.
کمی بعد نگار از ماشین پیاده شد و وقتی با حالی مضطرب پله های سنگی کلانتری را با عجله بالا میرفت پسر جوانی از پشت سر صدا زد:
- نگار خانم؟...
- با تعجب به عقب چرخید. یکی دو پله ی رفته را برگشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    حالاکی فهمیده بوددختره؟

    ۲ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    مأمورین امنیتی که داخل استادیوم برای بازرسی و کنترل حضور دارن( در پارت ١٨ توضیح داده)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️