راز گل بهارنارنج به قلم ویدا چراغیان
پارت نوزده :
و ندید که هومن با همین جملهی کوتاه به ظاهر عاشقانه تا عرش بالا رفت. با افکار شیرینی که برای خودش میساخت و چهره ای که حالاهیچ اثری از دلخوری دقایقی پیش نداشت تا کلانتری بیست و دو بی وقفه راند.
کمی بعد نگار از ماشین پیاده شد و وقتی با حالی مضطرب پله های سنگی کلانتری را با عجله بالا میرفت پسر جوانی از پشت سر صدا زد:
- نگار خانم؟...
- با تعجب به عقب چرخید. یکی دو پله ی رفته را برگشت

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0حالاکی فهمیده بوددختره؟